کهولت زودرس
الان دقیقا یه ربع ساعت فرصت دارم که بنویسم ………………….و من دارم دقایق و هدر میدم چون همه موضوعاتی که درموردش هزارتا حرف دارم پای نوشتن که میرسه بی اهمیت میشه و هی به خودم میگم خوب که چی ……..ولی چیزی هست در مورد زمان و عشق و پذیرفتن که حسابی قلقلکم میده …….پس بزار خودمو بندازم وسط ماجرا ………دیروز با دوستای دانشگاهم رفته بودیم بیرون و کلی حرفهای خاله زنکی زدیم …..وسط این حرفها بود که رسیدیم به یه حس مشترک ……..عجیب بود ولی همه میگفتن که دچار تغییر تو احساساتشون شدن و به سختی میتونن کسی و دوست داشته باشن …باورم نمیشد که این حرف از دهن این آدمها در بیاد ….انگار که همه مون یه جورایی داریم تغییر میکنیم …….داره میگذره دوره جوونی …داره میگذره انگار …..نمیدونم خوبه یا بد ولی انگار که آدمها به جایی میرسن که فقط آرامش میخوان نه هیجان یه جایی که دیگه سخت میشه عاشق شد …..سخت میشه دل بست …و کارای هیجان انگیز دیروز برات میشه مسخره و احمقانه ………….یعنی چی ؟ یعنی داریم پیر میشیم؟
tafakor angiz bod
exactly
me too
sajjad