Saturday, August 30, 2008

گاید بووک

مدتی هست که توی ذهنم بلاگ مینویسم ……برای آدمهای بد برای آدمهای خوب …….اما ذهن شلوغ پلوغ من کلید ذخیره ندارد …….تصمیم دارم یک مداد و یک کاغذ بگذارم نزدیکم تا هدر نرود اینهمه افاضات  ……..بله

ازدواج کردن هم جریانات خاص خودش را دارد …….من عقیده دارم هر دختری هر وقت که تصمیم به ازدواج بگیرد و تردید ها را کنار بگذارد و کمی ریسک را چاشنی کار کند فرد مناسب پیدا می شود …شاید هم فرد مناسب دورو ور ماست و ما او را نمیبینیم ….چرا؟  چون این شخص کاملا با جنتلمن رویایی داخل ذهن ما متفاوت است ..چند روزیست وبگاه دوست عزیزی را میخوانم و یقین دارم سخت میگیرند ……و قضیه به این شوری ها هم نیست خلاصه اینکه چیزهای با ارزشی هست درون بعضی آدمها که میارزد به قیافه و تیپ و پول امیدوارم که درست دیده باشم و آقای ایکس همانی باشد که به او تکیه کنم و بگویم بی خیال بقیه دنیا خلاصه اینکه یک تصمیم مهم هم گرفته ام میخوام وبلاگم یک بلاگ مثبت و امیدوار کننده و انرژی بخش و اینها باشد نه اینکه سیاه بنویسم و هی غر بزنم و به خدا و زمین و زمان فحش بدهم و مثل بعضی ها ادای الحاد و نهلیسم و وهمگرایی درآورم که بیچاره خواننده احتمالی بگوید وای چه با کلاس و مزخرف ………..
میخواهم بنویسم از جریانات عروسی کردن و خرید رفتن و مشکلات و خوشی ها وشاید این یک گاید بوک بشود برای کسانی که میخواهند عروسی کنند و مراسم بگیرند و مثل من وسواس جینگول بازی دارندو میخواهند خاطره بسازند من که هرچی گشتم هیچ کس نجربیاتش را درست و درمان به اشتراک نگذاشته بود ………ببینیم چه میشود

Posted by neda at 12:12:22 | Permalink | Comments (3)

Saturday, August 9, 2008

کهولت زودرس

الان دقیقا یه ربع ساعت فرصت دارم که بنویسم ………………….و من دارم دقایق و هدر میدم چون همه موضوعاتی که درموردش هزارتا حرف دارم پای نوشتن که میرسه بی اهمیت میشه و هی به خودم میگم خوب که چی ……..ولی چیزی هست در مورد زمان و عشق و پذیرفتن که حسابی قلقلکم میده …….پس بزار خودمو بندازم وسط ماجرا ………دیروز با دوستای دانشگاهم رفته بودیم بیرون و کلی حرفهای خاله زنکی زدیم …..وسط این حرفها بود که رسیدیم به یه حس مشترک ……..عجیب بود ولی همه میگفتن که دچار تغییر تو احساساتشون شدن و به سختی میتونن کسی و دوست داشته باشن …باورم نمیشد که این حرف از دهن این آدمها در بیاد ….انگار که همه مون یه جورایی داریم تغییر میکنیم …….داره میگذره دوره جوونی …داره میگذره انگار …..نمیدونم خوبه یا بد ولی انگار که آدمها به جایی میرسن که فقط آرامش میخوان نه هیجان یه جایی که دیگه سخت میشه عاشق شد …..سخت میشه دل بست …و کارای هیجان انگیز دیروز برات میشه مسخره و احمقانه ………….یعنی چی ؟ یعنی داریم پیر میشیم؟

Posted by neda at 13:00:30 | Permalink | Comments (3)

Saturday, August 2, 2008

کلسترول

نتایج یک تحقیق در امریکا نشون میده که نوشتن احساسات موجب پایین اومدن سطح کلسترول مضر در بدن انسان میشه …..خوب احساسات امروز من : 1- چهارشنبه پیش آقای ایکس  با پدر مادرش اومدن خونه ما برای خواستگاری و من تقریبا هیچ احساسی در مورد این موضوع ندارم.2-آقای ایکس عاشق منه و داره موهای سرشو میکنه تا زودتر عروسی کنیم ولی من اصلا عجله ا ی ندارم و فقط بهش حسودیم میشه که داره به کسی که اینقدر دوستش داره میرسه.3- آقای ایکس خیلی پسر خوبیه و من از اینکه اینقدر بدجنسم عذاب وجدان دارم.4 - کسی که مدتها عاشقش بودم دیروز تو یاهو مسنجر پی ام داد و من خیلی جدی و بی اعتنا باهاش برخورد کردم ….بدجوری منتظر روزیم که پشیمونیشو ببینم ولی از اینکه اینقدر برام مهمه لجم میگیره و نمیخوام منتظر پشیمون شدن کسی باشم یک نوع تضاد مزخرف .5-فکر کنم به محیط کارم آلرژی دارم چون باز دارم سرفه میکنم.6- من دارم عروسی میکنم چون عقلم بهم میگه آقای ایکس شوهر خوبی میشه .7-احساس میکنم که باید یه ذره مثبت اندیش باشم و باید یه کم به چیزهای خوب فکر کنم ….8- دلم برای درس خوندن تنگ شده میخوام یه کم درس یخونم .9-حس میکنم که مدیرم حس میکنه که من دپرسم وهی میپرسه چیزی شده ؟.10-حس دیگه ای ندارم فعلا …..آخیش چقدر کلسترولم پایین اومد آخیش
Posted by neda at 10:34:20 | Permalink | Comments (2)